آخرین اخبار

پربیننده ها

26. مرداد 1397 - 0:00   |   کد مطلب: 24006
اسارت واژه ای تلخ، سخت و خشن برای رزمندگان ایرانی بود، و این اسرایی که با از خودگذشتگی های بسیار از داشته های خود و به ویژه داشته های معنویشان تا پای جان دفاع می کردند، حالا دیگر آزاده اند.

به گزارش خبرنگار رودآور، زمانی که به سراغش میروی آرام حرف می زند، بی ریا، گاهی سرش را پایین می اندازد گاهی با اینکه حالا برخی اطرافیان حرف هایش را باور نمی کنند و یا حتی به حرف هایش می خندند، کمتر صحبت می کند یا از گفتن حرف هایش پشیمان می شود و از وسط حرفش را قطع می کند، آن همه سختی، درد و رنج را هم اگر بگوید باور کردنش برای سایرین دشوار است، ترجیح می دهد خاطرات را بیشتر در ذهنش نگه دارد.

حشمت الله محمدظاهری با 45 درصد جانبازی دقیق هشت سال و چهار در اسارت رژیم بعث عراق بوده و امروز آزاده ای سرافراز است.

اسارت را بخشی از دفاع مقدس و مجموعه ای از اسرار می داند که تکمیل کننده دفاع مقدس است.

سال 59 با اینکه دانش آموز سوم دبیرستان بود بعد از شروع جنگ به هر دری می زند تا به جبهه برود اما به دلیل سن و سال کم اجازه اعزام از شهرستان تویسرکان را به او نمی دهند، به ناچار با یکی از دوستان خود به کرمانشاه می رود و از طریق نیروی های مردمی عشایر به سرپل ذهاب اعزام می شود، با امکانات کم و ناچیز و 9 رزمنده نوجوان و جوان دیگر و در منطقه بازی دراز در برابر دشمنان این مرز و بوم شجاعانه می ایستد.

زمانی که به پادگان ابوذر سرپل ذهاب باز می گردد 10 مرتبه بیشتر شده که خانواده برایش پیغام گذاشته اند که بازگردد چرا که حال و روز پدرش مساعد نیست و در بستر بیماری افتاده است، اما حشمت الله باز تصمیم رفتن به خط مقدم را گرفته با این وجود دو روز مانده به شب عید سال 60 به خانه باز می گردد، همان شب در بالین پدر آهسته ورود خود را می گوید و پدر چشمانش را باز می کند و از آمدن پسر خوشحال می شود، این دیدار یک روز بیشتر نمی شود و پدر حشمت الله روز بعد به علت بیماری جان به جان آفرین تسلیم می کند.

یک سالی می گذرد، حالا دیگر 24 تیر ماه سال 61 است و مرحله اول عملیات رمضان، اولین عملیات برون مرزی رزمندگان ایرانی، آتش دشمن بسیار است و آنان و عده ای دیگر توسط رژیم بعث عراق اسیر می شوند، فاصله محل عملیات تا بصره را چندباری می شود که اسرای ایرانی را گردهم جمع می کنند، چشمان و دستانشان را می بندند و تصمیم به اعدام گروهی آنان دارند، مرتبه آخر تنها یک دقیقه مانده به دستور به رگبار گرفتن اسرا، یک عراقی با بوق ممتد خودرو مانع می شود و می گوید دستور آمده ایرانی های اسیر را به بصره انتقال دهند و از کشتن آنان صرف نظر کنند.

90 درصد مجروحان را به گلوله می بندند و به شهادت می رسانند.

چندماهی در بصره و  استخبارات  بازجویی می شوند و کسی نام و نشانی از آنان ندارد،  استخباراتی که تمام در و دیوارهایش به رنگ خون است و بر دیوارهای آن به نوشته اند که اینجا بازگشتی نیست.

400 اسیر در یک اتاق تنگ و تاریک با هوای گرم و آبی گرمتر، برخی از اسرا دستشان قطع شده و برخی دیگر ترکش و گلوله به شکمشان اصابت کرده، خون و عرق هایشان در اوج گرما با آبی گرمتر که در ظرفی برای آنان گذاشته اند مخلوط می شود و گویا حمام خونی به پا شده است.

عراقی ها برای اینکه نشان دهند پیروز جنگ هستند تعداد بسیاری خبرنگار خارجی دعوت کرده اند و بیشتر عکاسان و فیلم برداران را به سمت افراد کم و سن سال همچون عباس که 15 سال بیشتر ندارد و یک اصفهانی است و برای دفاع از میهنش داوطلبانه به جنگ آمده است هدایت می کنند.

 حشمت الله می گوید آن قدر عباس را می زدند تا دستش را از جلوی صورتش برداشته که عکسی بگیرند، اما عباس نمی خواهد از او به عنوان یک سوژه خبری برای تهدید ایران استفاده کنند حتی لوله تفنگ را زیر گلویش می گذارند و عباس به محض کنار رفتن لوله تفنگ باز دستش را جلوی صورتش می گیرد و آنان موفق نمی شوند که از او سوء استفاده کنند.

بالاخره بعد از چندماهی آنان را به زندان موصل 2 انتقال می دهند و هشت سال دیگر در موصل 4، موصل 4 در بین عراقی ها به زندان خرابکاران معروف است و در آنجا بیشتر اسرا را آزار و اذیت می کردند.

نه حمامی و نه سرویس بهداشتی، به دلیل آنکه لباسی بر تن نداشتند و اکثر اسرا سه ماه ابتدایی در زندان موصل با لباس زیر زندگی می کردند، هنوز لباس زرد اسارت برایشان نیاورده اند، خوابیدن در یک فضای تنگ و تاریک تا سه ماه بر روی سیمان خشک، بدن های آنان و به ویژه زخمی ها را آزار می داد، بیماری های واگیردار و عفونت زخم ها هم بیداد می کند و کسی به داد نمی رسد.

از شام که خبری نبود، در یک بند 137 نفره در زندان موصل 4، همه اقشار در بین اسرا بودند، باید برای سر و ساماندن به زخمی ها و اسرا فکری اندیشیده شود، حاج آقا ابوترابی پیام هایی ارسال می کند و مدتی نیز هم بند این اسیر تویسرکانی است، مسئول فرهنگی و مسئول انتقال صبحت های اسرا با عراقی ها مشخص می شود، همه چیز بر مدار نظمی خاص حرکت می کند، دعای کمیل و نماز شب ها پابرجاست.

 

اواخر سال 61 است که صلیب سرخ به زندان موصل می آید و نام اسرا را ثبت می کنند و بدین ترتیب خانواده های آنان از زنده بونشان مطلع می شوند، به واسطه صلیب سرخ تعدادی قرآن و سه نهج البلاغه برای این بند تهیه می شود، این موضوع و تنها خواسته اسرا برای صلیب سرخی ها غیرقابل باور بود که چرا ایرانی ها چیز دیگری نمی خواهند.

حشمت الله و دوستانش می دانند که بعد از رفتن صلیب سرخ قرآن ها و نهج البلاغه ها را عراقی های جنایتکار بازپس می گیرند، به همین دلیل هر نهج البلاغه را به پنج بخش تقسیم می کنند و با کارتن های گوشت های یخ کرده که قبلا جمع آوری کرده اند، خطبه ها، نامه ها و احادیث را جدا می کنند، نیروهای عراقی وحشیانه به بند حمله کرده و به سراغ نهج البلاغه ها می آیند، اما اسرای ایرانی از هر کتاب یک بخش را به رژیم بعث می دهند و آنان به تصور اینکه همه را بازپس گرفته اند اسرا را برای مدتی رها می کنند.

کم کم هرکسی هر آنچه می داند به دیگری می آموزد، قرآن و نهج البلاغه حفظ می کنند، یکی بر سوادش می افزادید و و چوب درختان برایشان قلم است که  بروری چیزی مانند پارچه می آموختند، دیگری به فکر دستبابی به یک رادیو تا از اخبار ایران مطلع شوند.روکش اصلی رادیو را می سوزانند و با حلبی های روغن آنان را پوشید و در نزدیکی سرویس بهداشتی مخفی می کنند تا عراقی ها آن را پیدا نکنند.

در موصل همه یک رنگ هستند، ریا معنا ندارد، از خودگشتگی و ایثار موج می زند، گاهی افراد تا 6 ماه هم به طور مدام روز می گیرد، بانک نانی تشکیل می دهند و هر اسرایی که نان اضافه داشتند، اضافه که نه روزه دار بود، نان را به طور ماهرانه ای خشک کرده و در تکه ای پارچه می گذاشتند و به میخی در بند آویزان، تا هر زمان اگر کسی گرسنه بود از آن نان استفاده کند.

تا مدتی تعداد نامه هایی که از ایران برایشان می رسید یا آنان به خانواده هایشان ارسال می کردند بد نبود شاید سه نامه در سال، اما از زمانی که منافقین در عراق به طور کامل مستقر شدند، اتاق سانسور نامه را به دست گرفتند و از آنجا که به زبان فارسی تسلط داشتند و خائنان به مردم و میهن ایران بودند تعداد بسیاری از نامه ها را پاره کرده و ارسال نمی کردند.

حالا دیگر اسرا به تیر ماه سال 67 نزدیک می شوند و پذیرش قطعانه  598 از سوی جمهوری اسلامی ایران، برایشان سخت است، سخت، روزهای بسیاری گریه می کنند چرا که معتقدند باید رژیم بعث را ادب کرد، اما چه باید انجام داد مصلحت بر این بود، سخت تر از همه شنیدن خبر ارتحال ملکوتی امام خمینی(ره) بود، حال دیگر آرام و قرارشان رفته بود و تاب تحمل زندان برایشان سخت تر با یاد خدا دلهایشان را آرام می کردند.

مرداد 69 فرا می رسد و زمان رفتن است نام حشمت الله جز اسرایی است که قرار است آزاد شوند، به آرامی طوری که عراقی ها متوجه نشوند سه نهج البلاغه را در وسایلش پنهان کرده و با خود به ایران می آورد و بردارش اولین کسی است که او پس ورود به ایران می بیند.

تا مدتی در شهرستان مسئول سر و ساماندن دادن به آزادگان شهرستان می شود و امروز همچنان نگران است که مبادا حرف های گفته اش را کسی باور نکند حرف هایی که بسیاری از آن ناتمام مانده است چرا که باید گوش شنوایی باشد، تا او بخشی از آن همه سختی ها را بازگوید.

 زنگنه

انتهای پیام/

ایمیل: roodavar1@gmail.com سامانه پیامکی رودآور ۳۰۰۰۸۸۳۳۰۰۰۰۶۱

دیدگاه شما

کانال  سروش رودآور
شهید شاخص سال  97تویسرکان
معرفی شهرستان تویسرکان
آب و هوای تویسرکان
سایت مفتح
شبکه اطلاع رسانی دانا
همدان پرس
صندوق خیریه