آخرین اخبار

پربیننده ها

27. مرداد 1397 - 0:32   |   کد مطلب: 30776
خاطرات 9 سال اسارت کم دردی نیست، تنها پر از سوز و گداز و هلهله اهالی شهر بغداد اطراف اسرای ایرانی، یادآور هلهله و پایکوبی کوفیان وشامیان در اطراف اسرای دشت کربلا در سال 61 قمری و آزاده ای که از ما می خواهد خاطرات سوزناکش را اگر توانستیم کمی با خنده بخوانیم تا دلی آزرده نشود.

به گزارش خبرنگار رودآور؛ امروز 26 مردادماه سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهنمان است.

از این رو به سراغ یکی از آزادگان تویسرکانی رفتیم، «حشمت الله الوندی» که هشتم  آذرماه سال 60 در بستان و در عملیات طریق اقدس اسیر می شود و مدت 10 سال در اسارت می ماند.

پس از سه روز تشنگی و با بدنی مجروح اسیر شدم

آرام و پر تلاطم از لحظه اسارت می گوید: دهم فروردین ماه سال 61 ملبس به لباس  مقدس سربازی شدم و بعد از گذراندن دوران آموزشی به اهواز منتقل شدم، بعد از چهارماه حضور در اهواز خبر از شروع عملیات به گوش بچه ها رسید.

مجهز که شدیم، من به عنوان آرپی جی زن رسته ای انتخاب شدم، ساعت 17 عصر در محل عملیات با هدف بازپس گیری مناطقی که به دست نیروهای بعثی اشغال شده بود، حاضر شدیم، ساعت19  عملیات با غریو الله اکبر شروع شد و تا حدود ساعت پنج صبح در حال پیشروی بودیم تا در نهایت شهر بستان و 75 روستای  کوچک و بزرگ آزاد شد.

با روشن شدن هوا نیروهای عراقی ضد حمله را علیه ما را با 70 فروند تانک شروع کردند که من و 24 نفر دیگر از نیروها به عنوان آرپی جی زن وظیفه مقابله با این تعداد تانک را به عهده داشتیم، به لطف خدا 60فروند تانک توسط بچه ها منهدم شد که از این تعداد 22تانک سهم من بود و خوشحال بودم که تیرهایم به خطا نمی رفت و به هدف می خورد.

تانک های منهدم نشده در حال عقب نشینی بودند، من از کانالی که داخل آن سنگر گرفته بودیم، بیرون آمدم  و یک فروند تانک که در حال فرار به عقب بود را هدف گرفتم اما قبل از من تک تیرانداز عراقی شلیک کرد و تیر به دیواره سنگر خورد و کمانه کرد به عقب برگشت و به شکم من اصابت کرد  تا آن زمان از 25 آرپی جی زن ده نفر شهید، پنج نفر مجروح و مابقی عقب نشینی کرده بودند من هم از ناحیه شکم و دست راست و پای چپ مجروح شده بودم، طوری که اصلا توان حرکت نداشتم.

در همان حال سه شبانه روز در فاصله کمی از دشمن افتاده و منتظر نیروهای کمکی بودیم تا به یاریمان برسند، اما با وجود گذشت سه شبانه روز چون نیروها با دشمن درگیر بودند و ما میان جبهه دشمن و خودی قرار داشتیم کسی به یاریمان نیامد من و دو مجروح دیگر دربین شهدا افتاده بودیم و شب های سرد برای در امان ماندن از سگ های ولگرد و سرمای آذر ماه سرم را زیر یک جسد و پاهایم را زیر جسد دیگری می گذاشتم، خون زیادی از دست داده بودم، بدنم به شدت بی رمق و تشنگی امانم را بریده بود، توان راه رفتن و یا حرکت نداشتم، قمقمه آبم هم خالی شده بود.

آغاز 9 سال اسارت

بعد از سه روز عراقی ها آمدند و ما را به اسارت گرفتند، با مجروحیت شدید من از ناحیه شکم و دست راست و پای چپ، دو نفری دست مرا گرفتند و حدود 100 متری روی زمین کشیدند ،تا نزدیک تانک بردند  وداخل تانک انتقال دادند  که یک مجروح اهل کرج هم همراهمان بود، من یک نارنجک همراه داشتم از آن برادر مجروح اجازه گرفتم تا تانک را با سرنشینانش منفجر کنم  او هم اجازه داد و گفت ما که وضعیت جسمی خوبی نداریم حداقل تانک را منفجر می کنیم تا هم تانک و هم عراقی ها از بین بروند من ضامن نارنجک را کشیدم قصد انداختن ان را به کف تانک داشتم که سرباز عراقی متوجه شد ونارنجک را از دستم گرفت و بیرون پرتاپ کرد و من و زیر مشت لگد گرفت.

بخیه با سرفه ام شکافته شد و روده ام بیرون آمد/بدون بی حسی شکمم را بخیه کردند و پنس جراحی را هم جا گذاشتند

ما را به به سمت مقر فرماندهی و سپس از آنجا به بیمارستان صحرائی بردند، بعد از عمل شکم من، دستم را نیز گچ گرفتند که هرکدام داستان خود را دارد، به طور مثال برای خارج کردن یک تیر از شکم من سه مرتبه عمل شدم مرتبه اول وقتی پرستارها بخیه را کشیدند بالای جای عمل که حدود 20سانت بود یک بخیه وسط آن یک بخیه و بالا ویکی پائین گذاشتند و بقیه بخیه ها را کشیدند من با یک سرفه که زدم بخیه باز شد و روده ام از شکمم بیرون ریخت، مرتبه دوم بدون بی حسی شکمم را بخیه کردند، با این تفاوت که پنس را توی شکمم جا گذاشتند، مرتبه سوم که پنس را خارج کردند بخیه زدند.

پس از 6 ماه دست گچ گرفته ام را با لبه های تیز قوطی باز کردم/تنبیه شدم و دکتر عراقی دستم را دوباره شکست

 تمام 9سال اسارت از جای بخیه عفونت خارج می شد و درد داشتم حدود یک هزار و 800 آمپول پنی سلین به من تزریق کردند و این عفونت نهایتا سال 69درا یران با خارج کردن نخ بخیه جامانده در شکمم به خروج عفونت ها پایان داده شد و درباره گچ دستم هم شش ماه گچ را باز نکردند تا خودم با بریده قوطی شیر خشک گچ را باز کردم و وقتی متوجه شدند کلی تنبیه شدم و دکتر عراقی من را دید دستم را روی میز گذاشت و با ضربه ای که روی دستم کوبید دوباره دستم شکست و من از شدت درد بی هوش شدم وقتی به هوش آمدم دستم را گچ گرفته بودند.                                                                                                                                       

چهار ماه استحمام نکرده بودیم

 

از آن جایی که ما اسراء حاضر در این زندان نام و نشانی نداشتیم و صلیب سرخ ما را شمارش نکرده بود در استخبارات نگهداری می شدیم، برای باز جوئی در حدود چهار ماهی در تک سلولی بودیم که طول و عرض آن یک متر در یک متر بود واز زیر پاهیمان در داخل سلول جوب آبی جاری بود که در ان فضولات انسانی وجود داشت و نه جایی برای نشستن داشت و نه برای خوابیدن که ما فقط از آن برای دستشوئی رفتن استفاده می کردیم و وقتی هم تشنه می شدیم و آب در خواست می کردیم می گفتند از آب جوی داخل سلول بخورید و از مقدار جیره غذائی هم افسران عراقی نصفش را داخل جوی آب میریختند و نصفش را به ما می دادند.

 بعد از گذشت چهار ماه با از خود گذشتگی یک سرباز شیعه عراقی اسممان را به صلیب سرخ رساند و کارت اسارت گرفتیم و شرایطمان تغییر کرد،تازه آن زمان بود که ما به حیاط زندان آوردند، پاهایمان رمق نداشت انگار خشک شده بود، اصلا قدرت راه رفتن نداشتیم، موهای سر و صورتمان بلند و بد فرم شده بود از همه بدتر در این مدت نه نظافت نه حمام بدنمان بوی گند می داد بالاخره صلیب سرخ ها ما رادیدند و ترتیب انتقال ما به اردوگاه داده شد

تشنگی و اسارت اهل بیت را در زندان های رژیم بعث درک کردم/امان از دل زینب(س)

در زمان انتقال به اردوگاه در پشت خودرو سرباز در شهر بغداد عبور کردیم، مردم بغداد با هلهله و شادی با سنگ و چوب و لجن و آب دهن و میوه گندیده از ما استقبال کردند وقتی صورت برگرداندم تا مردم را ببینم یک مشت لجن به صورتم خورد آنجا بود که مظلومیت اسرا کربلا را متوجه شدم  و اماناز دل زینب(س).  

اقامه نماز جماعت به سختی هر چه تمام/زخمی های بسیار دادیم اما اشهد ان امیر المومنین علی والله را بلند گفتیم

از اتحاد و همبستگی که آیت الله ابو ترابی بین بچه ها ایجاد کرده بود این بود که یک روز قرار شد با وجود ممنوعیت اقامه نماز جماعت نمازرا به جماعت اقامه کنیم چون فقط نماز می بایست به صورت نشسته یا خوابیده اقامه شود یکی از بچه ها شروع کرد به اذان دادن، نگهبان های عراق ریختند و با کابل و شلاق از او پذیرایی کردند تا اذان به کلمه اشهد ان امیر المومنین علی والله رسید هفت نفر کتک خوردند یعنی نفر اول که زخمی شد دومی و سومی تا هفت نفر  و بچه ها ادامه دادند تا فرمانده عراقی ها آمد و علت سرو صدا را جویا شد وقتی همت بچه ها را دید گفت ما اگر همه این ها را هم بزنیم باز کار خودشان را ادامه می دهند پس اجازه بدید اذانشان را بگویند و نمازشان را بخوانند. 

خاطرات سوزناکم را با خنده بخوانید!

به گزارش رودآور، خاطراتش به اینجا ختم نمی شود اما زمان خداحافظی رسیده است  و پایان مصاحبه من، حالا دیگر عکس های قدیمی دوران جنگ و اسارت خود را هم می آورد و دفترچه ای از خاطرات 9 سال اسارتش، نوشتن خاطراتش هنوز به اتمام نرسیده، شاید چندماهی دیگر به اتمام برسد، به دنبال چاپ خاطراتش هم هست اما در این راه نیاز به به حامی دارد، می گوید تا چند ماه دیگر خدا بزرگ است.

لحظه خداحافظی تأکید دارد که اگر کتاب خاطراتش چاپ شود از خوانندگان بخواهد تا نوشته های سوزناکش را با خنده بخوانند و لبخند می زند، دنیا را با لبخندش ضربه فنی کرده است.

زنگنه

انتهای پیام/

ایمیل: roodavar1@gmail.com سامانه پیامکی رودآور ۳۰۰۰۸۸۳۳۰۰۰۰۶۱

دیدگاه شما

کانال  سروش رودآور
شهید شاخص سال  97تویسرکان
معرفی شهرستان تویسرکان
آب و هوای تویسرکان
سایت مفتح
شبکه اطلاع رسانی دانا
همدان پرس
صندوق خیریه